السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
158
سيره معصومان ( فارسي )
پس همچنان دشمن ماندم و زمين را كجشونده انگاشتم چون با سرورى غير ناتوان برون آمدند . پس گفتم واى بر پسر حرب ، از برخورد با اينان براى هر خردمند و زيركى . اين ابيات ابو سفيان و يارانش را بيمناك ساخت . در اين هنگام كاروانى از قبيلهء بنى عبد القيس با ابو سفيان برخورد كردند . ابو سفيان از آنها پرسيد : چه مىخواهيد ؟ گفتند : مىخواهيم براى آذوقه به مدينه برويم . ابو سفيان گفت : آيا مىتوانيد از جانب من پيغامى به محمد برسانيد ؟ اگر چنين كنيد بار شتران شما را فردا در عكاظ پر از كشمش خواهم كرد ، كاروانيان گفتند : پيغام تو را مىرسانيم . ابو سفيان گفت : به او خبر دهيد كه ما تصميم گرفتهايم كه بازگرديم و بقيهء شما را نابود كنيم . چون اين خبر را به اطلاع پيامبر ( ص ) رساندند ، آن حضرت و اصحابش گفتند : خداى ما را بسنده است كه او بهترين كارگزار ماست . آنگاه رسول خدا ( ص ) به مدينه بازگشت . غزوهء بنى نضير اين جنگ در ربيع الاول سال چهارم هجرى ، سى و هفت ماه گذشته از هجرت ، روى داد . پيش از اين دانستيد كه يهوديان اطراف مدينه سه تيره بودند : بنى نضير ، بنى قريظه و بنى قينقاع . ميان اين سه و رسول خدا ( ص ) پيمان كمك منعقد شده بود . اما آنها پيمان خود را زير پا نهادند . علت پيمانشكنى بنى نضير آن بود كه ابو براء عامر بن مالك بن جعفر ، معروف به ملاعب الاسنه ، سرور بنى عامر بن صعصعه خدمت رسول خدا ( ص ) آمد و تحفهاى براى آن حضرت آورد . پيامبر ( ص ) از پذيرفتن هديهء او تا زمانى كه مسلمان نشد ، خوددارى ورزيد . ابو براء نه اسلام آورد و نه آن را رد كرد بلكه از آيين اسلام خوشش آمد و از پيغمبر ( ص ) تقاضا كرد كه گروهى را به سوى مردم نجد در جوار خود بفرستد و آنها را به اسلام فرا بخواند . پيغمبر ( ص ) هفتاد تن سوار با وى فرستاد كه عامر بن طفيل آنها را در بئر معونه كشت . عامر از قبايل براى جنگ با اصحاب رسول خدا ( ص ) كمك طلبيد . از ايشان عمرو بن اميه ضمرى ، پس از آن كه موى پيشانىاش را بريدند آزاد گشت . عمرو به همراه دو مرد از بنى عامر بيرون آمد و زير سايهء درختى نشستند . آنها از جانب رسول خدا ( ص ) داراى عهد و پيمانى بودند كه عمرو از اين مسأله اطلاعى نداشت . چون آن دو خوابيدند ، عمرو آنان را به ازاى كسانى كه بنى عامر در بئر معونه كشته بودند ، به قتل رسانيد . چون اين خبر به گوش رسول خدا ( ص ) رسيد ، تصميم گرفت ديهء آنها را بپردازد . از اين رو به سوى بنى نضير رفت تا براى پرداخت ديهء آن دو نفر با آنها به مذاكره بپردازد . چند تن از اصحاب رسول خدا ( ص ) نيز آن حضرت را همراهى مىكردند . بنى نضير با شنيدن درخواست محمد ( ص ) با او موافقت كردند . پيغمبر ( ص ) در كنار يكى از خانههاى آنان نشست . بنى نضير تصميم گرفتند آن حضرت را بكشند . از اين رو گفتند : چه كسى بر بالاى اين خانه مىرود تا سنگى بر سر محمد اندازد و او را بكشد و ما را از او آسوده سازد . سلام بن مشكم ، آنها را از ماجراى اين تصميم بازداشت و گفت : او را از قصدى كه